× نوشتن ...

به نام او ...
سلام.

1.
بچه که بودم فکر میکردم در آینده نویسنده نه به آن معنا ولی نویسنده خوبی بشوم. اون موقع ها زنگ انشا برای من شیرین بود نه از این لحاظ که دوستش داشتم از اینکه هر موضوعی که معلم میداد من مینوشتم و مینوشتم. خوب هم مینوشتم و بیست هم میگرفتم. خودم هم نمیدانستم چطوری وقتی شروع میکردم به نوشتن فقط مینوشتم و مینوشتم.
اما حالا ، فکرش را هم نمیکردم برای نوشتن دو خط جانم بالا بیاید.

2.
میدانید ، آدم حالش که به هم بخورد به هم میخورد. حالا هرچند هم دلیل و آیه بیاوری که نه آدم باز حالش بهم میخورد و به دلش نمیچسبد. چرایش را کنار بگذاری خیلی به درد آدم مخورد این حال بهم خوردنهای الکی البته گاهی هم به ضررت میشود.

آمده ، رو به روی من نشسته و شروع به حرف زدن میکند. نمیخواهم دلش را بشکنم بلند شوم و برم اما حالم هم ازش بهم میخورد. او حرف میزد و من بدون توجه به اینکه چه میگوید به این فکر میکنم که چرا حالم ازش بهم میخورد ، چیزی به نظرم نمیرسد فقط میدانم که حالم را بهم میزند. پا میشوم و به بهانه کاری میروم ... بر که میگردم میبینم هنوز نشسته است و به من نگاه میکند.

3.
هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که با آرامش بعد از یک روز کار سخت خوابیده باشی و یک دفعه با صدای زنک اس ام اسی از خواب بیدار شی. وقتی باز میکنی ببینی تبلیغاتیست ... نمیدانید چه لذتی دارد واگرنه هنگام خواب سایلنت نمیکردید.

4.
قبلا ها به مردم که نگاه میکردم میدیدم با من فرق میکنند جدیدها وقتی نگاه میکنم میبینم همه مثل هم شده ایم. نمیدانم من عوض شده ام یا آنها ، اما هرچه هست بد است.

1 نوشت:
+ میدانم چرا. تا دانشگاه هم خوب مینوشتم. به قولی دست به قلمم خوب بود ، الان که فکرش را میکنم میبینم دو دلیل داشت خوب نوشتنهایم.
          1) مطالعه زیاد
          2) امید به اصلاح
اما الان هرچه فکر میکنم هیچکدام را ندارم.

موفق و پیروز شاداب باشید
یا حق

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٦ساعت٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط سایه قرمز | نظرات ()
× انتخاب واحد ...

به نام او ...
سلام.

بالاخره کلاسهای ما هم معلوم شد. من فکر میکردم حالا که اینجا دانشگاه خیلی بزرگتر با استادها و کلاسهای بیشتریه نسبت به دوره کاردانیم گزینه های انتخابی زیادی برای انتخاب واحد و کلاس دارم. با خودم فکر کرده بودم تلاش کنم ببینم میتونم کلاسهام را فقط صبح یا فقط بعدازظهر بردارم یا نه تا بتونم یه جائی پیدا کنم برای کار چون شرایط اونجوری بهتر میشد. چون یا برا شیف صبح میشد یا عصر و نه فقط  گزینه شب که دو جا به غیر از بیماستان ها که اونم با این قوانین در پیت مملکت کسی را نمیگیرن با توجه به اینکه شدیدا شدیدا نیرو میخوان تو اصفهان آزمایشگاه خصوصی نیست که بخوام برم.

خلاصه خودشون انتخاب کردن و شب پنج شنبه را خالی و بقیه روزها رو هم به انتخاب خودشون صبح تا 4 بعد از ظهر کلاس گذاشتن.

چرا هرچی فکر میکنم که برم رای بدم بازم به این نتیجه میرسم که مجلس ما عملا به هیچ دردی نمیخوره و کاری هم برای ملت نکرده که بخوام حالا برم یکی را انتخاب کنم بره تو مجلس اول برای مملکت و بعدش برای شهرم تلاش کنه. هرچی فکر میکنم میبینم حیف پولی که دارن به عنوان حقوق و مزایا میدن به نمایندگان مجلس. خدایا خودت به خیر کن.

موفق و پیروز شاداب باشید
یا حق

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٦ساعت٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط سایه قرمز | نظرات ()
× جویای کار ...

به نام او ...
سلام.

امروز چندجائی رفتم برای کار ، واقعاها خب آدم باید از ی جائی شروع کنه دیگه تا سابقه پیدا کنه. نمیدونم چرا وقتی میقهمن سابقه نداری میگن نه و یا اینکه میگن خب حالا ی مدت بیا کارآموزی ببینیم چی میشه.

میگن پول در آوردن سخته فکر کنم این قسمتش را میگن ، یعنی پیدا کردنش رو. من مدرکی هم دارم که اصلا جای دیگه به دردم نمیخوره و باید حتما تو آزمایشگاه باشم. نمیشه هم به امید اینکه خب صبر میکنم مدرکم بره بالا بعد ، چون هم بازم برای مدارج بالاتر توی مملکت ما جائی نیست هم اینکه مملکتی داریم که هر روزش یه جوره و اصلا نمیشه روش حساب کرد. واگرنه بقیه که کار پیدا کردن خب دیگه رفتن مگر اینکه بری تو سیستم دولتی که این حرفا توش نیست که اونم چون من دانشجو حساب میشم حرومه!؟ خلاصه ... زندگی اینجوریه که سخت میشه.

قیمت سکه شده 1000000 تومن!!؟ من نمیدونم 3000000000000 کم بود که قانع نمیشن. بدی پول هم اینه که هرچی بیاد روش آدمو حریص تر میکنه مخصوصا اگه اینجوری باشه. یک شبه ، به قیمت ... خدا کمک کنه به مملکت اسلامیمون.

الان یاد سربازی افتادم. نه خودش یاد اینکه رفتم و عقب افتادم. انکار پذیر و فراموش شدنی هم نیست. چون اونهائیکه به جای سربازی رفتن طرح علاوه بر حقوق و مزایا و سابقه کار و بیمه و ... دست خودشون را با توجه به اینکه کار بیمارستانی داشتن بند کردن و الان هم مشغول کار هستند. بگذریم که تکرار مکررات است به قول یکی.

نمیدونم ...

موفق و پیروز شادب باشید
یا حق

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳ساعت٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط سایه قرمز | نظرات ()
× شهادت ...

به نام او ...
سلام.

         

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط سایه قرمز | نظرات ()
× پنجره ...

به نام او ...
سلام

دیگه انگار خودم نیستم ، خود خودم.

هر دوره ای که گذشت ی حال و هوائی داشتم. کودکی دبستان راهنمایی دبیرستان پیش دانشگاهی ... تا به امروز ولی در همه حال همونی بودم که همیشه بودم و بعدها برای بهتر بودن ساعت ها در روز با خودم تمرین میکردم.

یادش بخیر ، چقدر تمرین کردم دروغ نگم تمرین کردم همیشه بخندم و لبخند روی لبم باشه تمرین کردم حرف زشت نزنم و و و ، موفق هم شدم. رفتم بالا بالا بالا ... گفتن هر سربالایی سرازیری هم داره ، البته برای ما جور دیگه ، الان میام پائین پائین پائین.

کمتر کسی پیدا میشه من را درک کنه ، شاید بگم خیلی خیلی خیلی کم. چند روز پیش فیلم امیلی را دیدم به همراه فیلم Memento که چند وقت نمیشد ببینم ولی بالاخره دیدمش. امیلی هم یکی بود که شادیهاش غمهاش امیدهاش آرزوهاش با همه فرق میکرد ، با همه ، و کسی این را نمیفهمید. یا شایدم کمی حرفهای مکس توی انیمیشن مری و مکس جائی که داشت در مورد درک نکردن بعضی از رفتار و حرفهای مردم حرف میزد و مقایسه میکرد.
ولی من نتونستم این متفاوت بودن را نگه دارم ، چیزی که براش تلاش کردم و همه من را اونطوری شناختن و قبول کردن.

من حتی برای خندیدن هم تمرین کردم اما ... .

میدانی ، گاهی دنیا اینقدر برایم تنگ میشود که تاب ماندن ندارم میدانی گاهی آنقدر آدمها برای ناامید کننده میشوم که تاب ماندن تو دنیا رو ندارم اما نه نمیدانی واگرنه سرزنشم نمیکردی. اگر درکم میکردی حداقل پای حرفهایش مینشستی به آنها گوش میدادی و از گوش دیگرت بیرون میدادی. کاری که من بارها و بارها برای بقیه انجام دادم ولی نمیدانم چرا من از این دست که دادم چرا پس نمیگیرم. قبول کن سرمو بندازم پائین و زیر لب زمزمه کنم ، تمام ناگفته هام رو.

شاید هنگامی که شنیدی چه گفتم یا برای چه میخندم یا دنیا برایم شیرین تر از آن است که فکر میکنی اینبار چند دقیقه هم که شده جای من بایستی و گوش کنی.

موفق و پیروز شاداب باشی
یا حق

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط سایه قرمز | نظرات ()
× هیچ ...

به نام او ...
سلام.

پرده اول:
من

پرده دوم:
ما

پرده سوم:
هیچ

                             

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط سایه قرمز | نظرات ()
× 97 ...

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط سایه قرمز | نظرات ()
× دعوت ...

به نام او ...
سلام.

میدانید ، هرچه جلوتر میروم با ضعیف شدن ایمانم تنهائیم بیشتر میشود. نمیدانم نمیدانم شاید امام رضا (ع) دعوتم کرد شهادت خود و جدش در کنار حرم دلنشینش باشم نمیدانم نمیدانم شاید من با بی شرمی رد کردم و البته باور دارم چنین قدرتی ندارم!

راستیها ، نمیدونم اس ام اس بود ایمیل بود چی بو نوشته بود تنهایی یعنی اینکه وقتی دلت میگیره هرچی میگردی کسی نیست باهاش حرف بزنی حتی یک نفر! تاحالا به این شدت بهش فکر نکرده بودم.

روزها داره مثل چی میگذره. از ماه دیگه صبحها هم نمیرم آزمایشگاه و اینجا که الان هستم را فقط شبها میرم اونم بعضی از شبها که آقای بهادران هستش. چند جائی سپردم دنبال کسی میگشتن برا آزمایشگاه من هستم هم برای شیفت بعد از ظهر تو خصوصی ها و هم برای شیفت های شب برای بیمارستان ها.

انتخاب واحد 8 تا 12 بهمنه و شروع کلاس ها هم شده برای بعد از 22 بهمن. دوباره دانشگاه شروع میشه و ی تجربه دیگه هرچند میدونم هیچی دوران کاردانیم نمیشه ولی امیدوارم دوران خوبی بشه کارشناسی. خدا قوت بهم بده باید از این به بعد توی چندین بعد توی زندگیم تلاش کنم.

خواب نوشت:
+ خواب میبینم عجیب غریب. همش هم تا دو روز یادم هست بعد یادم میره. ی خواب پریشب دیدم رفتم دنبال تعبیرش کلا از حال رفتم. خواب دیدم رفتم سر یخچال و هی دارم لیوان لیوان آب میخورم ، آب نه گرم بود نه سرد مزه ای هم نمیداد و منم سیر نمیشدم. همینطور داشتم میخوردم و میخوردم ... خدا به خیر کند.

موفق و پیروز شاداب باشید
یا حق

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط سایه قرمز | نظرات ()
× چه کنم ...

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط سایه قرمز | نظرات ()
× کار ، زندگی ...

به نام او ...
سلام.

از اول ماه رفتم شیف صبح اما هنوز به صورت کارآموز یعنی مجانی. البته ی خوبی که برام داشته اینه که نمونه گیریم خیلی بهتر شده و صبح ها همراه آقای جعفری که نمونه گیر خوبیه نمونه میگیریم و در بین نمونه گیری گاهی نکته هائی هم در مورد نمونه گیری بهم میگه. با امروز 97 روزه که رفتم توی این آزمایشگاه و خب البته از یکماه به اینطرف دیگه از کارآموری گذشته و فقط شده به قولی خرکاری. حسینی انتظار داشت که بعدازظهر ها هم برم ، من خودمم دوست داشتم برم برای همین سه روز اول را رفتم و بعدش دیگه نرفتم چون دیدم میذارن تا من بیام انجام بدم این نامردیه خب برای همین من هم نرفتم و گفتم بزار صبح را میرم تا ببینم چی میشه یا میگه بیا با حقوق کار کن یا برو که میرم. تربتیان هم بهم زنگ زد و گفت دیگه نمیای که منم بهش گفتم رک و راست که دیگه شده خرکاری و صبح به اندازه کافی خسته میشم و برای هیچی نمیام الکی وقت و انرژیم را هدر بدم.

میخوام فردا برم چندجائی البته بیمارستان که میگن برای شیف شب میخوان سر بزنم و با مسئولاشون حرف بزنم که اگه شد برای شیف شب اونجا ها هم برم چون اگه اینجائی هم که هستم بخوام وایسم شیف شب باید وایسم هم درآمدم خیلی پائین میشه و هم اینکه شیفتای خوب میمونه باری اونا و خب چون من اول کارمه اونا که چیزی نداره را میدن به من ، البته خب هنوز هم معلوم نیست. دو دل شدم که برم یا همینجا وایسم ، اینجا آزمایشگاه خیلی خیلی خوبیه ولی خب ... نمیدونم چرا از وقتی رفتم صبح و با صبحی ها هم کار کردم به این نتیجه رسیدم که صبحی ها بهتر از بعدازظهری ها هستن. نمیدونم ، هرچی به صلاحه.

حدودا یک ماه دیگه هم دانشگاه شروع میشه و من عقبم! چون تصمیم گرفتم که بچسبم به هماتولوژی و زبان چند روزی ادامه دادم ولی بعد به علت کار و خستگی کنسل شد و فقط زبان را ادامه دادم. باید خودم را عادت بدم به کار و درس باهم ، سخته ولی غیرممکن نیست. اینم برای خودش دلیل داره که امیدوارم خدا درستش کنه.

اصلا زندگی توی ایران نمیدونم چرا الکی سخت شده ، حالت افسردگی به آدم دست میده با این وضع که هست و به وجود اومده و معلوم نیست تا کی میخواد ادامه پیدا کنه ، ی جوری امید ادامه را از آدم میگیره. همه چیز خراب شده ... نمیدونم.

موفق و پیروز شاداب باشید
یا حق

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط سایه قرمز | نظرات ()